نام : شمع آواره نام خانوادگی : دل شکسته شماره شناسنامه : بی مفهوم محل تولد : دنیای فراموش شدگان سن : 17 خزان جرم : نگاه خوابم : مرگ همدم : تنهایی آرزویم : با تو بودن تعبیرگاهم : شهر غم ها مقصدم : دیار غربت شغل : وابسته به شرکت نا امیدی نوع خودرو : عشق بدون ترمز
بدون تو اين زندگي را نميخواهم ، بعد از تو عاشقي را بي معنا مي دانم . گفته بودم كه تو اولين و آخريني ، اي سرآغازم من پايان را نميخواهم . مي داني كه چقدر دوستت دارم؟ بدان و باور داشته باش كه يك دنيا دوستت دارم . اين حرفهايم شعار نيست ، دل مي گويد و من نيز حرف دلم را مينويسم . بدون تو اين دنيا را نميخواهم اي دنياي من . حالا كه آمدي و مرا عاشق خودت كردي ، رهايم نكن . حالا كه اين قلب مرا از عشقت شعله ور كردي ، آب سرد بر روي آن نريز و مرا نااميد به فرداهايم نكن . بدون تو اين زندگي را نميخواهم ، باور داشته باش كه جز تو كسي را نميخواهم . تو را ميخواهم و آن دستان مهربانت ، در كنار تو بودن را ميخواهم و نگاه به آن چشمان زيبايت ، جدايي و نفرت را نميخواهم . بدون تو شوقي براي نفس كشيدن ندارم ، تو همنفس مني ، بي تو حسي براي تنها نفس كشيدن ندارم . ستاره هاي آسمان شاهد دو چشم خيسم هستند ، دو چشمي كه از دلتنگي تو لحظه به لحظه خيس است . بدون تو ستاره هاي آسمان بايد به عزاي چشمانم بنشينند . بدون تو زيبايي هاي اين دنيا را نميخواهم ، دريا و نم نم باران را نميخواهم . دريا را ميخواهم آن لحظه كه تو در كنارم باشي و دستت درون دستهايم باشد . باران را آن لحظه ميخواهم كه هر دو با هم خيس خيس بدون هيچ چتر و سرپناهي زير آن قدم بزنيم! بدون تو اين زندگي را نميخواهم ، باورش سخت است اما .... من تنها تو را ميخواهم
نوشته شده توسط فرناز | لينک ثابت
|چهارشنبه 13 تیر1386|
دلم می خواست .........
دلم مي خواست طولاني ترين مرثيه دنيا را برايت اينجا مي نوشتم . دلم مي خواست دستهام به خدا مي رسيد...يقه اش را مي گرفتم و مي پرسيدم چرا ....دلم مي خواست مي مردم و اين روزها را كه بايد از نبودنت اينجا بنويسم نمي ديدم...آنقدر خسته ام كه نمي توانم براي بودن يا نبودن اين كلبه تصميم بگيرم .
من به اين حرف ها اعتقاد ندارم.
من خدا را يكي از همين روزها ميان ابر و باد و تاريكي گم كرده ام .
من با خدايي كه مي گويند در اين نزديكي است و حرف هام را نمي شنود قهر قهرم .
نوشته شده توسط فرناز | لينک ثابت
|یکشنبه 3 تیر1386|
تولد یک سالگی وبلاگم
روزی که الفبای زندگی را آموختم گمان می کردم که عشق پنج نقطه بیشتر ندارد . . . اما عاشق که شدم فهمیدم هر نقطه در عالم هزاران نکته در عشق ورزی دارد. اگر حال بیماری را که منتظر معجزه شفاست می دانی ، این را هم بدان که آن بیمار منم و آن معجزه تویی!می گویند :جوانی را که در خواب است بیدار نکنید! شاید خواب های عاشقانه می بیند ! اما عشق می فرماید : بیدارش کنید و راه و رسم زندگی عاشقانه را به او بیاموزید.